تبليغاتX
طـ نـ یـن لحظه هـ ـا





















طـ نـ یـن لحظه هـ ـا

 

قـِلـِقـِش دستم اومده ،اکثر مواقعی که از دستم ناراحت می شه ...تو اوج عصبانیت ، وقتی چشمام

به چشماش گره می خوره  بعد چند ثانیه صورتش از اون حالت عصبانی ؛ مهربون میشه و با فشار

هر چه تمام تر سعی می کنه جلوی خندشو بگیره!!

البته در آوردن این خنده لِم داره...که بستگی به درجه عصبانی بودن خودم داره...   

در عین چشم تو چشم بودن با شیطنت هر چه تمام تر تو صورتم به علاوه یک پوزخند ملیح

حرف خودمو تکرار می کنم ...(همون مرغ یه پا داره و اینا!)

ـآفرین عین بچه تخس ها منتاها یواش ترـ

وای ...عاشق خنده شم بعد از این جور موقع ها!!

تا بعدش بپریم بغلش و ماچش بنمایم!!

او هم  جهت خالی نبودن عریضه بگه لوس نکن خودتو!!

آخرمامان جانمان نمی شود وقتی ما حس لوس کردنمان برایتان گـُل می کند ضد حال نزنید

و نگویید خودتو لوس نکن!! از لِنگات خجالت بکش!!:دی

تا من هی نگویم لنگهای آدم هر چقدر هم که دراز شود باز محبت مادری می خواهند این ها را من نباید

 بگویم که آخه!!!

مگر چشمان بابا را ندیدی که هر از گاهی به یاد مادرش سرخ و بارانی میشود مخصوصااگر  آهنگ

مادر  ِ حبیب را بشنود!

در ضمن گاهی هم آدم دلش می خواهد مامانش  نازش را بکشد!!! (آیکن یک عدد لوس)

بعله اینجوریاس!!

 گاهی ایطوریا کودک درونت کم بود محبت مامانش را می گیرد!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/21ساعت11:20 نیایش | |

 

= بین فاصله ای که از قطار پیاده شدیم تا بیرون اومدن از هزار توی ایستگاه شید بهشتی سوال پیچم

کرده بود منم جواب میدادم اونم برام تفسیر میکرد...باحال بود!

یه سوالش این بود که اگه قرار باشه برای کسی که خیلی دوسش داری !!گل بخری،فقط هم حق

 انتخابت بین گل رز سرخ و سفید باشه،از بین 20 تا شاخه چندتا سفید چند تا سرخ ؟یا همش یه رنگ؟

_15 تا سرخ 5 تا سفید!!

یذره میخنده

یذره فکر میکنه

یذره تعجب میکنه

با همون تعجب نیگام می کنه

میگه واقعا!!؟

سرمو میارم پایین میگم اوهوم!

میگه برعکس منی؟!بیشتر دوست داری محبت بکنی تا محبت ببینی!!

بعد تا برسیم همش دارم فکر میکنم میبینم در این موارد سواری دادم تا سواری دیده باشم..

_البت غیر بعضیا که همیشه مدیون محبتشونم!!_

یه چیزی تو وجودم وول می خوره میگه خری دیگه!!!

 

 

= بعضی وقتا حرفم نمی آد ... بعد همه فکر می کنن باهاشون سروسنگینم!! اصلا اینجوری

نیست ها ....فقط حرفم نمیاد!! یعنی دوست دارم تو خودم باشم!برخی از این جور موقع ها حرف دارما

منتاها گوش شنوا شو ندارم!!شایدم گوشش باشه اما دلش به حرفام نباشه...اونوقت ترجیح میدم

هیچی نگم!

=این روزا خسته میرم ،خسته میام....

هر روز هفته فول!!

خروسخون میرم تا حدودی بوق سگ بر میگردم!!

فک کن انقدر خسته که نفهمیدم کـِش موهامو باز نکردم و خوابیدم!!!!!!

قلمبه زیر سرم بوده و من صب فهمیدم!!!!!

این به کنار...انقدر خسته که طرف کامپیوترم نمیامم _!!!!_

این مورد آخر برام خیلی تعجب داره :دی

=فکر می کنم یه چیزی گم کردم...یه چیزی تو زندگیم سرجای خودش نیست اون چیز رو یا پیدا نمی کنم

یا وقتی پیداش می کنم قرار دادنش تو جای خودش دست من نیست...که اذیتم میکنه...

=گفتم میرم سرکار؟!

نه نگفتم!!!

خوبه بد نیست ... هر چند پرستیژ اجتماعیش کمه اما خب تجربش خوبه!!

به هر حال چون زمونه پیشرفتو ایناس باید از هر بند انگشتت یه هنر در حال فوران باشه!!!!

عملگی/ بنایی/ ریخته گری/ جوش کاری/ فلزکاری/ همچنان عملگی ووووو اینا!!!

این ترم کارگاه دارم !!بعضی جلسه هاش اصل خندس...خیلی خوش میگذره....

دوجلسه پیش دیوار چیندیم حظ میکردی نیگاش کنی!!

والا تازه فهمیدیم عملگی هم سخته...قرار بود با بچه ها ردیف کنیم یه دوره کلاس خصوصی بریم پ

یش برادران کشور دوست و هم سایه...:دی

سر کلاس تاسیسات همین دیوارچینی منظورمه !

یکی از بچه ها به استاد می گفت اوسسا خیلی باحال بود!!

یک سری عکس و اینا هم انداختم اگه بچه های خوبی باشید آپ بعدی براتون اموزش مدل سازی میذارم :))

 

=ی بار سر ظهر درست ساعت دوازده رفتیم تو همون پارکه بوستانه نمیدونم هر چی هست سر مفتح نشستیم غذا خوردیم هی فک زدیم اما چرا چشمامون سوراخه ایستگاه وسط پارک رو ندید؟؟!!با این که دقیقا از کنارش رد شدیم تا یه جای سایه برای اطراق بیابیم!!!!!

خوبیه داشتن همراه جدید همینه دیگه یه چیز به اون گندگی رو که دوجفت چشم ندیدن یه جفت چشم میبینن گاهی لنگه چشمم میبینه...حتی بعضیا بدون چشمم چیزایی می بینن که چشم دار هاش نمی بینن!!

ما ندیدیم اما زهرا دید !!

نتیجه اخلاقی:ایستگاه شهید بهشتی سه تا در داره!!

 

پست پایین بعضی کامنتها بدون جواب شد بر ما ببخشایید :)

=دیدی؟

بدون ویرایش نوشتم و شاید جویده و پریشان مثل حال خودم...

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت23:54 نیایش | |

 

همیشه وقتی میای که اصلا انتظارشو ندارم...

همیشه جایی هستی که اصلا فکرشو نمی کنم ...

همیشه ... ... ... ...

راستی همیشه انقدر مرموزی؟

یا فقط برای اذیت من؟

 

 

بی ربط :

یکی بیاد به من بگه چجوری ظرف یک ساعت فردا از اون سر شهر در اون یکی سر شهر سبز شم!!

مدت زمان پیاده رویش یه طرف ...نافرم بد مسیریش یه طرف .. معضل ترافیک هم یه طرف ...

اینجور موقع هاست که که میگم کاش پسر بودم!! باور کن ...

آخه چرا نمیشه خانوم ها گواهینامه موتور بگیرن؟؟؟؟!!

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت22:27 نیایش | |

 

 با هم دعا کنیم...

+نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت1:24 نیایش |

 

تو مترو خانومه داره جنس می فروشه ـ شال مقنعه... ـ  به ایستگاه میرسه یه دختره بلند می گه

مامور داره!

 یه سربازه....

فروشنده هه استیلش! تیپش! لحن حرف زدنش از اوناست که معلومه هم مردن هم زن ...

یه جورایی داش مشتیه!

دستشو میذاره رو سینش، سرشو میاره پایین :

_ سلام....مخلصیم سرکار!

سربازه از پنجره اشاره می کنه جنساشو جمع و جور کنه و نفروشه...

فروشنده :چشم الان جمع می کنم...چشم!

قطار راه می افته..

می گه  من دَم  ِ این سربازا رو می بینم که باهام راه میان،باهاشون رفیق شدم...

اینا هم مامورن و مجبور،گیر نده بالا دستیش اون ورتر بهش گیر میده ...

بی شرفا نمی ذارن آدم پول حلال در بیاره...باید برم مواد بفروشم! برم دزدی ، برم...

حرف میزنه بقیه هم هیچی نمی گن گوش میدن! تا پیاده میشه....

 

ذهنم بی سروسامونه ...در نتیجه عمیقا با ربط یا بی ربط بودن خطهای بعدی رو نمی دونم !

(آیکن یک دختر لپ گلی تقریبا بدین صورت البته مو داره ها!! )

ـ جدی این آیکن ها چرا همه کچلن؟؟؟!! -

این فکره چند روزه هی میاد تو سرم وول میخوره!

 یه خانوم  تنها تو این شهر اگه کسی رو نداشته باشه چی کار باید بکنه!!

آدما همیشه به دنبال یه سقفن... اکثرا کوه و دشت و صحرا و دریا هم که میرن چادر میزنن به خاطر پناه

بودنش ،حتی از مزاحمت حشره ها!

حالا ... اگه این خونه نبود اگه این سقف ِ نبود ...اگه پناه و دلگرمی بودن پدر ومادر یا در حد خیلی

کوچیکش داشتن یه سقف نبود....

چیزایی که بودن تا الان  یکی مث من ،من باشه!

اگه  نبود!

 بازم من ، من بودم؟؟؟!!

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت11:53 نیایش | |

 

جزو آن چیزهاییست که آدم را از بیخ دچار بی هویتی می کند؛اصولا!

به عبارت روان تر پدرت را در می آورد!!!!!!معمولا!!

مثل همین چند ساعت پیش که هیچ استدلالی برای عید بودن امروز نداشتم بجز اینکه آقا! امروز را عید اعلام کرده اند و با این سرعت وصف ناشدنی -که به گفته بعضی ها از سرمان هم زیاد است!! اصلا سرعت زیاد اینترنت در ایران به چه درد می خورد؟؟جیزه ،دِهَ !!-نت نوردی می نمودم که  سایت مرجعی بروم تا با اعلام اول  شوال بودن این روزه بی سحری را افطار کنیم ...

مثل اینکه نتوانی بد و خوب را تشخیص بدهی..

مثل همین استیصال رفتن یا ماندن درسرزمین بلاگفا که راستش را بخواهید تقریبا از بهمن باهاش دست و پنجه نرم می کنم و هر روز انگار لازم تر میشود...از حذف شدن ناگهانی و بی دلیل وب الهه و این در دسترس نبودن ها وقورت دادن کامنتها بگیر تا امکانات خاص اونوری ها!!

و هجوم افکار که برویم پناهنده اجنبی ها شویم یا کلا بی خیال وب !!خب طی تحقیقات اندکی تا زیادی گسترده، بلاگها انگار وابسته به اجانب نمی باشد...

برای ترک اینجا این یک دله ی صد دله ، یک دله نمیشود که بلاگفا را بگذارد و بگذرد

- دوست ندارم سابقه یک سال وب نویسیم را بگذارم و بروم!انتقال و این حرفا هم که گویا دیگر هوتوتو....

- همه ی دوستانم هم در همین سرزمین میزیند!

- از طرفی همین سرور دستم را گرفت و پایم به دنیای وب نویسی باز شد...بی انصافی است اما پیشرفت و ترقی و اینها چه!!؟؟؟؟

 بعدا نوشت: اصلا و تازشم همین بلاگفا خیلی هم خوب است!!

مشتی بود نمونه ی خروار از تضاد و اینا!! :دی

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت17:45 نیایش | |